عنوان:هشتمینخاننویسنده:محمدرضاییراد
برای بهرام بیضایی
ته چاهی خشكیده و نیمه تاریك،
نیزههایی از كف رسته است. درون چاه دری قرار دارد، كه نمیدانیم به كجا
باز میشود. رستم و رخش ته چاه افتادهاند، زخم خورده و خونین. رخش مرده و
رستم بیهوش است. رستم تكانی خورده، چشم باز میكند، از درد مینالد.
رستم: آه...
درد... درد نشانهای به زندگیست. چند روز گذشته؟ شبان به آرامی
میگذرند و جان لحظهلحظه از تن میگریزد... آه درد. من با زخم آشنایم،
اما این دردِ زخم نیست، چیزی بس جگرسوزتر میخلد و میگدازد و بر جان
مینشیند، خلیدن پنجهی سردش را... آی درد... درد... تشنهام؛ سخت تشنه [به رخش] هی یار دیرین! تو نیز تشنهای؟ رخش!
رخش را تكان میدهد.
رخشِ من! [درمییابد كه رخش مرده است]
هی یار دیرین! اسب آهنین سُنبِ من! كجا رفت جانت؟ گراز من! سیمرغك! پرنده
زمینی من! چه شد صدای شیههات؟ تو را در آن دورها هنوز به یاد میآورم كه
كره نریانی بودی، توسن و وحشی. بر دشتهای زابل باد پروای آن داشت كه سر
در پیات گذارد بخواب آتش من! مرا به این تاریكی واگذار! این خان من است
كه باید به تنهاییش بگذرم. تنها... در بُنِ این چاه تار... اما
میترسم... میترسم